X
تبلیغات
انجمن روانشناسی

                            روش جذب آدم ها در سه سوت!
 
به هر دلیلی آدم ها احتیاج به همراه و دوست دارند و برای پیدا کردنش همین امروز و همین الان باید اقدام کنید. درست روز اول و هفته اول و ماه اول. پس آماده باشید تا با راه های جلو رفتن و سر حرف را باز کردن و اثر گذاشتن آشنا شوید.
 
دارید وارد جایی می شوید که خیلی ها از شما شناخت درستی ندارند. درست همین جاست که شما می توانید از موقعیت نهایت استفاده را ببرید و از همین بدو ورود آدم جذابی شوید!

کسی نمی داند شما تا این لحظه آدم گوشه گیری بوده اید یا نچسب، خودشیفته ای یا هر چی. بنابراین می توانید از این موقعیت استفاده کنید تا ویژگی های منفی را کنار بگذارید. ضعف های سابق را بی خیال شوید و تبدیل به کسی شوید که سری در سرها دارد و آدم های زیادی دلشان می خواهد با او ارتباط داشته باشند.

 چه کنیم؟ سر صحبت را با دوستان جدید باز کنید. شما باید آدم های خودتان را پیدا کنید. اگر دست نجنبانید از قافله عقب می مانید. باید از همان لحظه ورود به جایی مثل دانشگاه یا خوابگاه که لازمه اش زندگی جمعی است، برای خودتان پی رفقایی که با شخصیت و منش شما جور دربیایند باشید.

حتی اگر دوستی را فقط برای تقلب آخر ترمش بخواهید، باز هم باید از همین حالا اقدام کنید و متقلبین را بشناسید که در امتحان سرتان بی کلاه نماند. یا اگر از آن آدم هایی هستید که در چند دقیقه تنفس بین دو کلاس می خواهید بی حرف فقط پایه ساندویچ خوردن داشته باشید، هم.


به هر دلیلی آدم ها احتیاج به همراه و دوست دارند و برای پیدا کردنش همین امروز و همین الان باید اقدام کنید. درست روز اول و هفته اول و ماه اول. پس آماده باشید تا با راه های جلو رفتن و سر حرف را باز کردن و اثر گذاشتن آشنا شوید.


 
برای جذب آدم ها نکته های ظریفی را باید رعایت کرد:



کم، آرام و گزیده گوی ...

گاهی وقت ها بهترین کار این است که آدم کلا کاری نکند. گاهی باید آدم شکارچی نباشد، شکار باشد. بازی ارتباط را که درست بچینید، نیاز چندانی به جلب توجه و بند کردن آدم های دوست داشتنی اطرافتان ندارید. شما باید:


آپدیت باشید

اگر نقشه تان را کشیده اید و می خواهید برای خودتان رفیق پیدا کنید، لازم است علاوه بر جذابیت های ظاهری به چیزهای دیگری هم توجه کنید. پس قبل از قرار گرفتن در موقعیت خودتان را آماده و مجهز کنید.  آرشیو یک هفته گذشته اخبار را ببینید که اگر لازم شد از آنها استفاده کنید. از آن بهتر اینکه در زمینه ای که سرگرمی تان است و به آن علاقه دارید اطلاعاتی جمع کنید؛ مثلا اگر به ادبیات علاقه مندید تا قبل از شورع ترم چند کتاب معروف یا جدید بخوانید، راجع به نویسنده اش کمی تحقیق کنید و چندتایی از عنوان کتاب ها را به خاطر بسپارید.

چک کنید ببینید امسال نوبل ادبیات را کی گرفته و بعدا به موقع و به جا بپرسید: راستی از این نویسندهه که امسال نوبل گرفت چیزی خوندنی؟ برای احتیاط نام برنده دو سال قبل را هم حفظ کنید. حالا طرفتان آچمز شده و گمان می کند با یک آدم حسابی طرف است. یک آدم چیزخوان چیزفهم با فرهنگ که آدم دلش می خواهد رفیقش باشد و پزش را بدهد.


زیاد حرف نزنید

حالا گیریم سه ساعت وقت گذاشته اید و خبر خوانده اید و اسم حفظ کرده اید، خیلی هم خوب، اما دلیلی ندارد همه را یک جا بریزید بیرون. یکهو دیدی طرف خودش آدم حسابی بود و رویتان زیادی حساب باز کرد و حرف را به جاهایی برد که از آن بی خبرید و اصلا به گوشتان هم نخورده.

آن وقت لحظه ای است که آرزو می کنید کاش دهان باز نکرده بودید. ضمنا بیرون ریختن اطلاعات هر چقدر هم واقعا آدم چیز بلدی باشید، شنونده را دچار تهوع می کند. آدم هایی که زیاد اطلاعات بیرون می ریزند آدم های پرمدعایی به نظر می رسند که فقط به دنبال یک گوشند.

 
شما ممکن است از نظر آنها یک خودشیفته اساسی به حساب بیایید و غیر از آدم هایی که جرات و جسارت پس زدن ندارند، کس دیگری دلیل نبیند بهتان حال بدهد و تبدیل به گوش مفت شود تا شما خودتان را اثبات کنید. همین که هر از گاهی یک جمله به موقع ادا کنید تا آدم ها گمان کنند یا بدانند شما هم چیز حالی تان است، کافی است. تازه اینطوری مرموزتر و مطلع تر و افتاده تر از آنچه هستید به نظر می رسید و جذابیت تان از آدمی که فقط چیزدان است بیشتر می شود.


آرام و شمرده حرف بزنید

اعتماد به نفس زیادی آدم ها را می ترساند. آدم هایی که زیاد بلند حرف می زنند، زیادی با اعتماد به نفس به نظر می رسند و بقیه گاهی از این همه انرژی شان می ترسند؛ آن هم در برخورد اول. آدم ها از اینکه از همان اول خودشان را ضعیف تر ببینند گریزانند ضمن اینکه با صدای بلند ممکن است منبع آلودگی صوتی و پرخاشگر هم به نظر برسید.

با تنی متوسط حرف بزنید و شمرده. این تن و این لحن، به شما قیافه آدم حسابی ها را می دهد، جوری که پدر و مادرتان شما را که ببینند باورشان نمی شود شما همان پسر/ دختری هستید که هزار بار سر سفره باید به او تذکر می دادند ملچ و مولوچ راه نیندازد و در خیابان شلنگ تخته نرود. به هر حال مجبورید وانمود کنید. خدا را چه دیدید، شاید اینقدر در این نقش فرو رفتید که اصلا همین مدلی شدید.

جمله تان را به سوال ختم کنید

درست است که این روزهای اول همه ذوق و شوق دارند و در اندرونشان مجلس عروسی برپاست اما معمولا همه می خواهند خودشان را آرام نشان دهند و هیجانشان را بروز ندهند. راستش کمی هم می ترسند. باید خودتان را آماده کنید که اگر طرف فک و دهانش یخ زده بود، چکشتان را درآورید و یخش را بشکنید.


برای به سر ذوق آوردن طرف خوب است وقتی حرفی زدید، بعد نظر او را راجع به آن مساله بپرسید. اینطوری حرف به بن بست نمی خورد و به هر حال طرف مجبور است لااقل دو کلمه جواب بدهد و خرد خرد موتورش راه بیفتد. گیر سه پیچ ندهید اما مجبورید تا وقتی حس نکردید طرف را اذیت می کنید یا بی علاقگی اش برای جواب دادن به شما برایتان روشن نشده سوال های مختلف طرح کنید.


در جواب هایش بگردید دنبال یک چیز تاییدی و یک چیز سوالی؛ مثلا اگر پرسیدید کجایی است و با یک کلمه جواب داد، اگر نمی دانید آن شهر کجاست بپرسید که مال کدام استان است و ویژگی هایش چیست. گرمسیر است، سردسیر است یا چه. البته قبلش تاکید کنید که جغرافیتان ضعیف است تا طرف فکر نکند می خواهید به او بفهمانید از پشت کوه آمده و معلوم نیست شهرش کجای نقشه هست! اول هر آشنایی سرشار از سوء تفاهم است اما یادتان باشد اگر هی پشت سر هم سوال کنید، می شوید عین این بازجوها و به احتمال زیاد طرف پشتش را به شما می کند.


به طرفتان حالِ بودن بدهید


آدم ها از اینکه دیده شوند لذت می برند. یکی از راه های اساسی در تشویق طرف به داشتن ارتباط این است که طرف احساس کند برایش احترام و ارزش قائلید و قبولش دارید. شما به او کمی از آن چیزی بدهید که دلش می خواهد. احترام و حس بودن. دلتان نمی آید نه؟ می خواهید فقط خودتان دیده شوید و طرف برایش مسلم شود که شما از او بهترید؟ راهتان را بکشید و بروید.

 نه اینجا و نه هیچ کجای دیگر جایی ندارید. باید همان چیزی که دلتان می خواهد بگیرید، به دیگران بدهید اما شلوغ هم نکنید و خودتان را برای اینکه طرف احساس مهم بودن بکند زیر پایش له نکنید. یادتان باشد کلا دور دور توهم است و آدم هایی که زود وهم برشان می دارد زیادند.

اگر دیدی طرف قیافه گرفت و خودش را زیادی جدی گرفت می توانید پشتتان را به او بکنید و بروید! اگر نه، بگذارید از خودش و از عقاید و خواسته هایش بگوید. بعد هر از گاهی اسمش را در طول مکالمه صدا بزنید. با پسوند یا پیشوند جان یا خانم یا آقا. مثلا سارا جان یا سارا خانم. اگر حرف هایش خیلی چرند بود، قبل از مخالفت کردن یک جمله در حرف هایش که با آن بیشتر موافقید، پیدا کنید و بگویید که این بخش از حرف هایش را قبول دارید اما ...

 
برای شروع


- زبان بدنتان را رعایت کنید. بیهوده وضعیت دفاعی نگیرید یا صمیمت بیش از حد نشان ندهید. دست به سینه بودن و یک پا را روی پای دیگر انداختن بیانگر وضعیت دفاعی است. دست ها و پاهای آزاد، نشان دهنده علاقه شما به شنیدن حرف های طرف مقابل است.


- لبخند بزنید. لبخند جهانی ترین سیگنال برقراری ارتباط است.


- حرفی که در ابتدا می گویید خیلی مهم نیست، مهم این است که طرف مقابل تشویق به پاسخگویی شود.


- خیلی مات صحبت های طرف مقابل نشوید.


- یادتان باشد آدم ها اول ارتباط کلاس الکی می گذارند، این یک قانون است. در این شرایط کمی دل و جرات به کمک می آید.


برای شکستن سکوت


- با پرسیدن یک سوال شروع کنید: این طرف ها رستوران خوب سراغ دارید؟


- از وقایع روزمره و اخبار روز حرف بزنید.


- فعل «می بینم» استفاده کنید، مثلا: می بینم که دارید کتاب راز داوینچی می خوانید.


- شباهت های بین خودتان را شناسایی کنید و از آنها صحبت کنید.


- از چیزی مربوط به طرف مقابل مثل بوی عطرش یا تناسب رنگ های لباس هایش تعریف کنید.


برای حرف زدن


- سوال بپرسید. این سوالات می توانند حتی الکی باشند.


- درباره خودتان صحبت کنید. در مورد علاقه مندی ها و اتفاقات جالب زندگی تان که فکر می کنید برای دیگران جذاب است حرف بزنید. این کار برای زمانی که در شروع یک گفت و گو ناگهان ذهن آدم خالی می شود قابل استفاده است. این کار در سه سطح انجام می شود:


- در سطح اول، اطلاعاتی مثل شغل، آخرین مسافرت، تجربه خنده دار و مواردی از این قبیل را با طرف مقابل در میان می گذارید.


- در سطح دوم و پیشرفته تر از باورها، احساسات و نیازهای گذشته و آینده تان مثل نظرتان درباره اوضاع روز، آرزوها، مشکلات قدیمی ... با او صحبت می کنید.


- در سطح سه احساسات و نیازها و باورهایتان نسبت به طرف مقابل را بیان می کنی. نظرتان را در مورد طرف مقابل می گویید و خواسته تان را هم اعلام می کنید. اگر خواسته تان را خیلی واضح نگویید، طرف مقابل گیج می شود.

 

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در یکشنبه 1391/08/07 و ساعت 19:33 |

سایه ات را بشناس تا خودت را بشناسی


درون تک تک ما گنجینه ای از طلای ناب نهفته است. این جوهر طلایی روح ماست که پاک ، با شکوه ، گشوده و درخشان می باشد اما لاکی سخت و سفالی و نشأت گرفته از ترس ، این طلا را پوشانده است. ما در اجتماع نقابی به چهره می زنیم و خود را با آن صورت به دنیا نشان می دهیم. روشن کردن سایه نقاب را آشکار می کند، اما باید با دیده  عشق و تفاهم به این نقاب نگاه کرد. زیرا درک آنچه پشت نقاب مخفی می کنیم بسیار با ارزشمند است.

پوسته شما آن بخش از وجودتان است که با دنیا روبرو می شود.  این پوسته خصوصیاتی که سایه شما را تشکیل می دهد ، پنهان می کند. سایه های ما چنان خوب پنهان شده اند که بیشتر اوقات چهره ای را به جهان نشان می دهیم که نقطه مقابل وجود درون ماست. ما در کار تغییر چهره استاد هستیم و دیگران را گول می زنیم اما در عین حال خود هم فریب می دهیم. ما باید از دروغ هایی که به خودمان می گوییم پی ببریم. اگر کاملا ً راضی و شادمان و سالم نیستید و یا آرزوهایتان را بر آورده نمی کنید ، باید بدانید که همین دروغ ها مانع شما شده اند.

با بررسی این دروغ ها می توانید عملکرد سایه خود را ببینید. به تحولی در نگرش نیاز است.باید پوسته خود را به صورت حفاظی ببینید نه صرفا مانعی بر سر راه برآورده شدن نیازهایشان  و آرزوهایشان . پوسته بیرونی طرحی الهی برای پیشبرد حرکت معنوی شماست.  من هویت کاذبی ست که از روی جهل به آن تظاهر می کنیم.

 

بنابراین من نبود دانش حقیقی در مورد وجود حقیقی خود ، همراه با نتیجه حاصل از آن است :

« چنگ انداختنی شوم با هر بها ، به تصویری سر هم بندی شده و موقتی از خودمان ، خودی که الزاما ً یک حقه باز بوقلمون صفت است که پیوسته رنگ عوض می نماید و البته باید چنین کند تا افسانه وجودش را زنده نگه دارد. »

 ( بر گرفته از کتاب  تبتی ِ« زیستن و مردن » رین پوچه )


پوسته های ما از من ِ ایده آل ما ایجاد می شوند. من آن خود متمایز از دیگران است. زمانی که شما تمامی جنبه های خود ، چه خوب و چه بد را پذیرا شوید من احساس می کند دیگر قدرتی ندارد.

 لحظه ای بیاندیش که برای پنهان کردن موردی از خودت و دیگران چه مقدار انرژی صرف می کنی. میوه ای بردار مثلا ً پرتقال و تمام روز آن را در دستت نگه دار اما نگذار چشمت به پرتقال بیافتد و دقت کن تا زمانی که با کسی روبرو می شوی میوه را از چشم او پنهان کنی . پس ببین چه مقدار انرژی از دست داده ای. بدن های ما هر روز همین کاررا انجام می دهند. البته تفاوت در این است که آنها فقط با یک میوه سر وکار ندارند بلکه باید برای همه آن میوه هایی که سعی داریم از خود و دیگران پنهان کنیم فکری بکنند. آن هنگام که بگذارید حقایق شما آشکار شوند ، آزاد خواهید شد. آنگاه می توانید تمامی آن انرژی اضافی را در جهت رشد و تکامل و در راه رسیدن به والاترین هدف های خود به کار ببندید. هر چه بیشتر رازهای نهفته داشته باشیم ،بیمارتر هستیم. زیرا این رازها نمی گذارند خود اصلی مان باشیم. هنگامی که با خود آشتی کنیم هستی نیز در همان سطح آرامش را به ما بازمیگرداند و هنگامی که با خود هماهنگ باشیم با همه هماهنگ خواهیم بود.

 

نیچه می گوید :« ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم اما در اینکه چگونه آنها را تعبیر کنیم موثر هستیم .» تعبیر ما واقعا می تواند التیام بخش ناراحتی های ما باشد. ابداع تعبیر ،عملی خلاقانه است.


منابع 4بخش مطلب سایه: بر گرفته از دیدگاه یونگ در کتاب دبی فورد

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در سه شنبه 1391/07/25 و ساعت 22:39 |

جهان درون ماست

 

 ما در جهان نیستیم ، جهان درون ماست ! این یعنی آنچه در واقع  درون من وجود دارد، هزاران ویژگی و خصلتی ست که هر انسان را شکل می دهد. در هر انسان نقش کل بشریت ترسیم شده است. دیدگاه کل نگرانه کیهان به ما می آموزد که هر یک از ما نمونه کوچکی از کل عالم هستیم و هر یک از ما تمامی دانش کل عالم را دارا هستیم.

 

اگر تصویر تمام نگار (Hologram) کارت اعتباری را قطعه قطعه کنید و به یکی از این قطعه ها اشعه لیزر بتابانید ، نمایی از تصویر کامل را مشاهده خواهید کرد. به همین ترتیب با مطالعه یک انسان ، تصویر کامل هستی را در خواهید یافت. نقش هستی در DNA  ما قرار دارد.

 

اکثر ما آموخته ایم که با سایرین تفاوت داریم . برخی از ما خود را بهتر از دیگران می پنداریم و بعضی از ما خود را بی کفایت می دانیم. این داوری ها زندگی ما را شکل می دهند. این داوری ها به آن منجر میشود که بگوییم :« من مثل تو نیستم» . یهودی ها معتقدند که با کاتولیک ها فرق دارند. فرهنگ ما به ما یاد می دهد که تفاوتی بنیادی با دیگران داریم.  از دوستان و بستگان خود تعصب هایی کسب می کنیم : « من و شما با هم فرق داریم چون من لاغرم شما چاقی ، من باهوشم شما کم هوشی ، من ترسو هستم  و شما شجاع .» این اعتقادات توهم جدا بودن  ما را پابرجا نگه می دارند. با ایجاد موانع درونی و بیرونی ما را از در اغوش کشیدن کل وجودمان باز می دارد. این اعتقادات باعث می شود که ما پیوسته یکدیگر را نشانه رویم.

 

جان ولوود در کتاب «عشق و بیداری» جهان درون ما را به کاخی تشبیه می کند. کاخی بسیار با شکوه را با هزاران اتاق و سرسراهای بزرگ مجسم کنید که یکایک اتاق های آن در حد کمال است و هر کدام هدیه خاصی را در بردارد. هر اتاق نشانه یکی از جنبه های شما و یکی از اجزای تشکیل دهنده کاخ کامل است.


در کودکی وجب به وجب کاخ خود را بدون خجالت و هیچ قضاوتی و شجاعانه تک تک  اتاق های کاخ را جستجو کردید. آن دوران همه اتاق ها و جای جا های کاخ را عاشقانه پذیرفتید. تا آنکه روزی کسی به کاخ شما آمد و گفت فلان اتاق شایسته این کاخ نیست. اگر کاخ بی نقص می خواهی این اتاق را نادیده بگیر و شما که احتیاج به عشق و قبول دیگران داشتید به سرعت آن اتاق را بستید و به مرور افراد بیشتری وارد کاخ شدند و بسیاری از ما در اتاق های بسیاری را بسته ایم و نادیده گرفته ایم که روزگاری کاخی  با شکوهی بودیم.. کم کم قبول کردیم که ما فقط یک خانه کوچک دو اتاقه و مخروبه داریم. اکنون تجسم کنید کاخ شما مکانی ست که تمامی وجودتان را چه خوب چه بد در خود جای می دهد و همه ویژگی های موجود در این سیاره در شما یافت می شود. کاخ استعاره ای ست تا به کمک آن بتوانید عظمت وچود خود را دریابید. هر یک از ما این مکان مقدس را درون خود داریم . اگر کمی مشتاق باشیم می توانیم به سادگی به این مکان مقدس دست یابیم.

 

اما بیشتر ما از آنچه که پشت این درهای بسته خواهیم یافت  می ترسیم و بنابراین به جای پرداختن به سفر پر ماجرای کشف جنبه های پنهان وجود وانمود می کنیم که ای اتاق ها وجود ندارند. و بدین ترتیب چرخه ادامه می یابد. تک تک جنبه های وجود ما به درک و مهربانی نیاز دارد. اگر ما مایل نباشیم که این محبت را نسبت به خود روا داریم چگونه می توانیم این انتظار را داشته باشیم که جهان آن را نثار ما کند؟

 

هستی همان گونه است که ما هستیم. عشق نسبت به خود باید در وجودمان رسوخ کند و تمامی آنرا در بر گیرد. برخی وجود درونی خود را دوست دارند اما  نمی توانند بیش از 1دقیقه سر و وضع خود را در آینه ببینند و برخی دیگر همه پول و وقتشان را صرف ظاهر می کنند و از آنچه در درون دارند بیزار هستند. اکنون زمان آن رسیده که به وجود خودمان توجه کنیم تا بتوانیم هر بخش درونی یا بیرونی را که مایل باشیم آگاهانه دگرگون کنیم. عاشق وجود خود باشیم . با دوست داشتن و در آغوش کشیدن تمامی وجودمان می توانیم حقیقتا ً همه افراد را دوست بداریم و در آغوش بگیریم.

 

فرافکنی پدیده جالبی است که متاسفانه درباره آن آموزشی در مدرسه به ما نداده اند. فرافکنی نسبت دادن غیرارادی رفتار ناآگاهانه خود به دیگران است. چنان که به ما القا می شود این ویژگی ها واقعا ً در دیگری وجود دارد نه ما!

هنگامی که درباره احساسات  یا بخش های غیر قابل قبول شخصیت خود مضطرب هستیم مکانیسم دفاعی وارد عمل می شود و ما این ویژگی ها را به عوامل بیرونی و یا افراد دیگر نسبت می دهیم. برای نمونه اگر تحمل سایرین را نداریم بسیار احتمال دارد که حس حقارت خود را به آنها نسبت دهیم. البته همیشه عاملی وجود دارد که باعث برانگیخته شدن فرافکنی در ما می شود. برخی ویژگی های ناکامل دیگران ،آن ویژگی های ما را که نیاز به توجه دارند تحریک می کنند و در نتیجه آنچه در خود طرد کرده ایم به دیگران نسبت می دهیم.

ما به طور غریزی خود را از بازتاب های منفی مان کنار می کشیم. بررسی آنچه برایمان جذاب است ساده تر از بررسی مواردی است که ما را دفع می کنند. اگر از تکبر شما رنج می برم به آن دلیل است که تکبر وجود خود را نمی پذیرم. این می تواند تکبری باشد ک در زندگی کنونی از خود نشان می دهم و وجود آن را انکار می کنم.اگر از تکبر ناراحت می شوم باید به دقت تمامی زمینه های زندگی خود را بررسی کنم و این پرسش ها را با خود مطرح کنم:

 

·       در گذشته چه هنگام متکبر بودم ؟

·       آیا اکنون متکبر هستم؟

·       آیا ممکن است در آینده متکبر شوم؟

 

مسلما ً نمی توان بدون بررسی دقیق خودم و نظرخواهی دیگران به این سوالات پاسخ منفی بدهم !!!

کن ویلبر در کتاب « رویارویی با سایه » تفاوت مهمی را شرح می دهد :

 

« فرافکنی در سطح منیت به سادگی قابل شناسایی است. اگر شخص یا چیزی در پیرامونمان به ما اطلاعات بدهد به احتمال زیاد فرافکنی نکرده ایم، اما اگر بر ما تاثیر بگذارد احتمال فراوانی  وجود دارد که قربانی  فرافکنی های خود شده  باشیم. »

 

روزی حکیمی با ملانصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. زمانی که حکیم به منزل ملا رسید ، او را در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد. تکه گچی برداشت و بر در خانه ملا نوشت : « نادان ِ ابله !» ملانصرالدین به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت : « قرارمان را فراموش کرده بودم ، مرا ببخشید. تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل مشاهده کردم ، به یاد قرارمان افتادم ! »

 

معمولا ً رنجش ما از رفتار دیگران به دلیل جنبه حل نشده ای در درون ماست. حکیم با غیبت ملانصرالدین عبارت « نادان ِ ابله » به ذهنش رسید. هنگامی که خصلتی را داریم که برایمان حل نشده است، رویدادهایی را به زندگی خود جلب می کنیم تا در تملک و در آ غوش کشیدن آن وجه مطرود ما یاری کنند. آن حکیم از غیبت ملا ناراحت شد  و ویژگی مطرود خود را که نادان ِ ابله بود ، فرافکنی کرد.

 

بیشتر سایه های ما چنان ماهرانه از دید ما مخفی شده اند که یافتن آنه تقریبا ً غیر ممکن است و اگر پدیده فرافکنی وجود نداشت شاید همه عمر از نگاه ما پنهان می ماندند.  برخی از ما در 3-4 سالگی این ویژگی ها را مخفی کرده ایم . مجسم کنید در کودکی یک روز سکه ای را حین بازی در منزل پنهان کرده باشید  تقریبا ً غیرممکن است که پس از گذشت 30-40 سال این واقعه را به یاد بیاورید چه رسد به آن که بدانید سکه را در کجا پنهان کرده اید. فرافکنی نسبت به سایرین این امکان را فراهم می آورد  تا بتوانیم آن سکه پنهان را پیدا کنیم.


آزادی یعنی اینکه انسان بخواهد در هر لحظه از زندگی هر چه بخواهد باشد. اگرمجبور هستیم به شیوه خاصی رفتار کنید تا آنچه دوست ندارید نباشید ، در دام افتاده اید.شما آزادی تان رامحدود کرده اید و تمامیتتان را از خود گرفته اید.  اگر نمی توانید تنبل باشید نمی توانید آزاد باشید . اگر نمی توانید در برابر رویدادناراحت کننده ای خشمگین شوید ، نمی توانید رها باشید. اگر واکنش شما نسبت به رفتار دیگران این است که بر عکس آنها عمل  نمائید  ، از خود سوال کنید.

 

تا زمانی که وجود برخی جنبه ها را در خود انکار کنیم  به این افسانه تداوم می بخشیم که سایرین ویژگی هایی دارن که ما نداریم. زمانی کسی را تحسین می کنیم ، این فرصت پیش می آید یکی دیگر از جنبه های خود را پیدا کنیم. علاوه بر فرافکنی های منفی ، باید فرافکنی های مثبتمان را نیز باز پس گیریم. باید آنچه را به دیگران متصل کرده ایم برگیریم و به خودمان وصل کنیم. تا زمانی که نتوانیم همه فرافکنی ها را پس بگیریم ، امکان ندارد بتوانیم توان کامل خود را ببینیم و تمامیت وجودمان را تجربه کنیم. اگر عظمتی مشاهده می کنید ، در واقع عظمت خودتان را می بینید. چشمانتان را ببندید و به این نکته بیندیشید.

اگر عظمت فرد دیگری را تحسین می کنید آنچه می بینید عظمت خودتان است. شاید شما به شیوه ای متفاوت این بزرگی را نشان می دهید اما اگر جنبه عظمت را در خود نداشتید نمی توانستید این ویژگی را در دیگری تشخیص دهید. هر کس مردم را به گونه ای متفاوت می بیند. زیرا هر کس ویژگی های خود را به آنها تعمیم می دهد. وظیفه ماست آنچه در وجود دیگران الهام بخش خود می بینیم شناسایی کنیم و آنگاه ویژگی هایی را که از خود دور کرده ایم باز پس گیریم.

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در سه شنبه 1391/07/25 و ساعت 22:37 |

به دنبال سایه

 

سایه چهره های گوناگونی دارد : ترسو ، زیاده خواه ، خشمگین ، کینه توز، پلید ، خودخواه ، فریبکار ، تنبل ، سلطه جو ، متخاصم ، زشت ، نالایق، بی ارزش ،ناتوان ، عیب جو ، موشکاف و ... این فهرست را پایانی نیست.

 

نیمهتاریک وجود ما مخزنی برای همه جنبه های ناپذیرفتنی مان است. همه آنچه که باعث شرمندگی ماست و وانمود می کنیم نیستیم ؛ چهره هایی که نمی خواهیم به دیگران و خودمان نشان دهیم.

 

رابرت بلای شاعر و نویسنده ، سایه را به یک کوله پشتی نامرئی تشبیه می کند که هر یک از ما بر دوش خود حمل می کنیم و در سال های رشد آن ویژگی هایی را که مورد  پذیرش خویشان و دوستانمان نیستند را در این کوله می ریزیم. اعتقاد بلای بر این است که ما در چند دهه نخست زندگی خود به انباشتن این کوله پشتی مشغول هستیم و مانده عمر خود را به بیرون کشیدن آنچه  انباشته ایم می گذرانیم تا شاید باری را که بر دوشمان سنگینی می کند را سبک کنیم.

 

خواه و ناخواه هر انسانی سایه ای دارد . ما فکر می کنیم که نقاب هایمانن  ، شخصیت درونی ما را پنهان می کند اما هر آنچه در وجود خود نمی پذیریم در غیر منتظره ترین لحظات سر بر می آورد و خود را نشان می دهد.

 

هدف از کار کردن بر سایه یکپارچه شدن و پایان دادن به رنج و درد است. پایان دادن  به پنهان شدن از خود و دیگران. جامعه ما این توهم را گسترش می دهد که همه خوبی های زندگی فقط از آن افرادی ست که هیچ گونه کم و کاستی نداشته باشند. اما کم کم همه ما متوجه می شویم که تلاش برای بی نقص بودن بهای گزافی دارد و منجر به تحلیل رفتن نیروی جسمانی ، ذهنی ، احساسی و معنوی ما میشود. 

 

بسیاری از افراد خوب هستند که از  ناراحتی های گوناگون در رنجند : اعتیاد ، افسردگی ، بی خوابی ، روابط نا موفق و... . اینگونه افراد هیچگاه خشمگین نمی شوند . هیچگاه خود را مقدم نمی شمارند و حتی هیچ گاه برای خود دعا نمی کنند.

 سرطان تمام بدن آنها را فرا گرفته و نمی دانن که علت آ است که همه رویاها و خشم ها و اندوه ها و آرزوهای خود را در اعماق بدن و ذهنشان مدفون کرده اند.

ما همه ویژگی های متضاد با یکدیگر را در درون خود داریم . ما دارای همه احساسات و وسوسه های انسانی هستیم.

 

هر احساس و خصوصیتی که داریم ما را به سوی روشنایی و یگانگی رهنمون می سازد. سایه ما ناکامی هایمان را به ما نشان می دهد. اما فقط ویژگی های منفی ، تاریک و نفی شده نیستند که به اعماق سایه راه پیدا می کنند، بلکه سایه ی روشن نیز وجود دارد. ما توان ، قابلیت  و اصالت خود را در سایه ی روشن وجودمان دفن کرده ایم.بخش های تاریک ما فقط هنگامی تاریک هستند که سرکوب و پنهان شده باشند. اما زمانی که نور آگاهی  را به آنها بتابانیم و موهبت های مقدس شان را بیابیم ، دگرگون می شویم ، آزاد می شویم !

 

ما همگی آرزو داریم کمال خود را شکوفا کنیم ، اما فراموش کرده ایم که هر بذری برای رشد و نمو نیاز به خاک حاصلخیز دارد. آن خاک حاصلخیز و مکان مناسب ، درون ما و در سایه ما قرار دارد. باید این مکان را بپذیریم ، دوست بداریم و به آن توج کنیم تا گل های وجودمان شکوفا شوند.

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در سه شنبه 1391/07/25 و ساعت 22:30 |


جهان بیرون ، جهان درون

 

 

سایه چیست؟

سایه شامل همه آن ویژگی هایی ست که ما سعی درمخفی کردن آنها داریم.

 

همه آن جنبه های تاریکی را در بر دارد که باور داریم از نظر خویشان و دوستان و از همه مهم تر خود ما قابل قبول نیستند.

 

این سایه (نیمه تاریک وجود) در اعماق آگاهی مان دفن شده اند در معرض دید ما و سایرین نیست.همواره پیام هایی از این سایه دریافت می کنیم شامل :« من عیب و ایرادی دارم... من خوب نیستم... من دوست داشتنی نیستم...  من بی ارزش هستم و ... »

بسیاری از ما این پیام ها را باور میکنیم و اعتقاد داریم با نگاه به وجود خود با موجودی وحشتناک روبرو خواهیم شد و از ترس دیدن این موجود وحشتناک  از نگاه دقیق به خود طفره میریم. به جای سرکوب کردن سایه هایمان باید بپذیریم که این جنبه ها در ما وجود دارند و به ما تعلق دارند.

 

لازاریس میگوید : « راه حل در سایه نهفته است ، سایه راز تغییر و دگرگونی را در بر دارد. تحولی که میتواند در سطح سلولی اثر گذارد و DNA را تغییر دهد.»

 

سایه شخصیت اصلی ما را در بر می گیرد.سایه ارزشمندترین موهبت های ما را داراست. در روبرو شدن با این ویژگی هاست که آزاد میشویم تا وجود یکپارچه و شکوهمند خود را اعم از نیک و بد ، تاریک و روشن را تجربه کنیم. با پذیرفتن تمامی شخصیت خود این امکان را پیدا می کنیم که اعمالمان را آزادانه در این جهان انتخاب کنیم.

 

این سایه های ما هستند که ما را آموزش میدهند و راهنمایی می کنند. آنها کل وجودمان را به ما عطا می کنند. باید این ویژگی ها را کشف و آشکار کنیم. زمانی که با سایه خود آشتی کنیم زندگیمان همچون کرم ابریشمی که به پروانه تبدیل شده زیبا و دگرگون می شود و دیگر احتیاجی نیست وانمود کنیم کس دیگری هستیم و یا ثابت کنیم دارای وجود شایسته ای هستیم.

 خداوند در کتاب « گفتگو با خدا»  نوشته دونالد والش  می گوید : « احساس عشق کاملا به رنگ سفید شبیه است. بسیاری گمان می کنند که سفید به معنای بی رنگی ست در حالی که سفید تمامی رنگ ها را در بر دارد. سفید از ترکیب همه رنگ ها ایجاد می شود و به همین ترتیب عشق نیز از فقدان احساساتی از قبیل  تنفر ، خشم، شهوت،حسادت، پنهان کاری نیست، بلکه حاصل جمع تمامی احساس هاست. حاصل جمع هر آنچه که هست .»

 

یونگ می گوید : « من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب !!!»

 

تا کنون چند نفر از ما خود را زیر پا گذاشته ایم تا خوب و دوست داشتنی و پذیرفتنی باشیم؟ بیشتر ما بر این باور بزرگ شده ایم که افراد بعضی از ویژگی های بد و بعضی ویژگی های خوب دارند و برای آنکه قبولمان داشته باشند باید خود را از شر صفات بد رها سازیم یا دست کم آنها را پنهان سازیم.

 

استانیسلاو گراف پژوهشگر آگاهی می گوید :« در صورتی که این دیدگاه درست باشد یکایک ما این توانایی را خواهیم داشت که بی درنگ به تک تک وجوه هستی دست یابیم،آنها را تجربه کنیم و از مرز توانایی های حواس بسیار فراتر رویم.»

 

همه ما نقش کل هستی را در خود داریم همان گونه که دیپاک چوپرا بیان می کند : « ما در جهان نیستیم بلکه جهان در درون ماست .»

هر یک از ما همه ویژگی های انسانی را داریم. چیزی وجود ندارد که ما ببینیم و درک کنیم و خود ، آن نباشیم. هدف نهایی سفر ما همین است که به این یکپارچگی بازگردیم.

 

یونگ نخستین بار واژه سایه را برای اشاره به آن بخش هایی از شخصیت به کار برد که به دلیل ترس ، جهل ، خجلت یا نبود عشق طرد شده اند. درک اصلی او از سایه  ساده بود: « سایه آن کسی ست که شما نمی خواهید باشید. » او معتقد بود یکپارچه شدن با سایه تاثیری والا و بنیادی دارد که ما را در بازشناسی منشای عمیق تر زندگی معنوی خود توانا می کند. از نظر یونگ برای این یکپارچگی  ما مجبور هستیم با بدی ها دست و پنجه نرم کنیم، با سایه روبرو شویم و با اهریمن در هم آمیزیم ؛ هیچ راه دیگری وجود ندارد.

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در سه شنبه 1391/07/25 و ساعت 22:21 |
 

 

زندگی بازیست و ما صحنه میسازیم تا

 

بازیچه ی بازیگری ها ی خویش باشیم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در سه شنبه 1390/07/26 و ساعت 17:51 |
 

بسمه تعالی

 

کلاس روانشناسی جنایی:  

هر هفته دوشنبه ها ساعت: (۱۷:۳۰ الی۱۵:۳۰)

 

کلاس فیزیولوژی اعصاب و غدد:

هر هفته یکشنبه ها ساعت: ( ۱۰:۰۰ الی ۸:۰۰)

 

کلاس روانشناسی اعتیاد:

یک هفته در میان یکشنبه ها ساعت: (۱۷:۳۰ الی ۱۵:۳۰)

 

کلاس سمینار:

یک هفته در میان پنجشنبه ها ساعت: (۱۲:۳۰ الی ۱۰:۳۰)

 

کلاس زبان تخصصی روانشناسی ۱و۲:

هر هفته سه شنبه ها ساعت:

زبان تخصصی ۱ ( ۱۰:۳۰الی ۸:۳۰)

زبان تخصصی ۲ ( ۱۲:۳۰ الی ۱۰:۳۰) 

 

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در سه شنبه 1390/07/26 و ساعت 17:40 |

 

اسکیزو...

 (قسمت سوم)

اسکیزوفرنی یک بیماری حاد روانی است که بر اثر گسیختگی فرآیند تفکر، رویارویی با واقعیت و پاسخ دهی رفتاری مناسب آن بوجود می آید. بارزترین نشانه های آن معمولا توهمات شنیداری، دیداری یا اختلالات فکری و گفتاری به همراه انجام کارهای غیر طبیعی است. شروع مشاهده نشانه های آن در جوانی است و در حدود 0.4 تا 0.6 درصد جامعه به آن گرفتار می شوند. تشخیص آن توسط گفته های خود بیمار درباره اعمال و گفتارش صورت میگیرد و تا کنون هیچ گونه آزمایش علمی برای اثبات آن وجود ندارد.

 

تحقیقات نشان داده است که ژنتیک، عوامل محیطی در گذشته، موارد عصبی و روانی و فرآیندهای اجتماعی از جمله مهمترین عوامل تاثیر گذارند. برخی از قرصها و تجویزات دارویی سبب بروز نشانه های بدتری از بیماری میگردند. تحقیقات روانپزشکی اخیر بر روی نقش نوروبیولوژی (عصب شناسی) توجه داشته ولی هنوز علایم بنیادی از نقش آن در بیماری بدست نیامده است. در نتیجه ترکیب بسیاری از نشانگان اسکیزوفرنی، این سوال پیش می آید که آیا وجود تمام نشانگان بیانگر یک اختلال روانی اند یا چندین بیماری جدای از هم؟! با ریشه یابی لغت اسکیزوفرنی به 2 کلمه یونانی اسکیزو (جدا شدن) و فرنی (ذهن) می رسیم و در لغت به معنی "گسستگی ذهنی" می باشد و این به معنای "چند شخصیتی بودن" نیست، که برخلاف تصورات مردم عموما با هم اشتباه گرفته می شوند.

 

بیش فعالی دوپامین در مسیر مزولیمبیک مغزی معمولا در افراد اسکیزوفرنیک دیده میشود. اساس درمان این بیماری بر پایه داروهای آنتی سایکوتیک (ضد اختلالات روانی شدید) است. اصول تاثیر این گونه داروها عمدتا به صورت سرکوب فعالیتهای دوپامینی است. اخیرا دز داروهای آنتی سایکوتیک کمتر از دهه های گذشته آنهاست. نا گفته نماند که روان درمانی، وضعیت شغلی، ورشکستگی و مشکلات اقتصادی از جمله عوامل خیلی مهم و تاثیر گذار در روند درمان است. در بیشتر موارد جدی (هنگامی که فرد برای خویش و دیگران خطر آفرین است) بهتر است که فرد بطور اضطراری بستری شود، اخیرا دوران بستری و درمان در بیمارستان کوتاه تر از قبل شده.

معمولا گمان می شود این اختلال فقط بر ادراک تاثیر گذار است در حالیکه بر روی مشکلات رفتاری و احساسی مزمن هم تاثیر گذارند. افراد اسکیزوفرنیک معمولا دارای مشکلات روحی و روانی دیگری نیز هستند که شامل افسردگی شدید و اختلالات اضطرابی  است. در طول زندگی 40 درصد افراد اسکیزوفرنیک اقدام به خودکشی می نمایند که ۵ درصد آنها میمیرند. مشکلات اجتماعی از قبیل بیکاری طولانی مدت، فقر و خانه به دوشی نیز دخیل اند. بعلاوه میانگین امید به زندگی در این افراد 10 تا 12 سال کمتر از دیگران است.

 

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در یکشنبه 1390/07/24 و ساعت 17:40 |

 

اسکیزوفرنی

 (قسمت دوم)

اسکیزوفرنی نوعی اختلال شدیداست که بر کل شخصیت تاثیر میگذارد ولی همه نشانه های آنرا میتوان بادرمان کنترل کرد.برخی از مبتلایان به اسکیزوفرنی برای کنترل نشانه های بیماری خود باید همیشه دارو مصرف کنند،برخی دیگر برای دوره محدودتری نیاز به دارو دارند وبالاخره عده ای که بیماری آنها در پی استرس حاد نظیر بیماری جسمی یا زایمان شروع شده ممکن است طی مدت زمان کوتاهی بهبود بالینی کامل پیدا کنند.


نشانه های بیماری:


درافراد مختلف متفاوت است ولی اغلب شامل تغییر در بهداشت فردی، افسردگی ،رفتار عجیب و غریب ، تحریک پذیری، خواب زیاد یا عدم توانائی در خوابیدن ، گوشه گیری ، خصومت بی دلیل ، فراموشی،واکنش شدید در بحران ها، عدم توانائی درگریه کردن یا گریه های شدید، درک احساس غیرمعمول ، استفاده از الکل ومواد مخدر ،تراشیدن موهای سر وبدن و خودکشی


درمان:


داروهای ضدجنون بهترین درمان است که بیماری را قطعا"درمان نمی کنند یا تضمینی برای عود مجدد بیماری نیست.


هنگام ویزیت ،پزشک چه سوالاتی ازبیمار می کند؟


1- برای رسیدن به تشخیص صحیح، پزشک ازبیمار خواهد خواست که درباره نشانه های خود، احساسات راجع به آنها و نیز اینکه آیا آنها رابه مثابه قسمتی از بیماری تلقی می کند یا نه گفتگوکند.


2- داروهائی که اخیرا"مصرف کرده است زیرا تعدادی از داروها ومواد اعتیادآور می توانند نوعی بیماری با نشانه های شبیه اسکیزوفرنی ایجاد کنند.


3- جهت شناخت بیشتر افکار و هیجانات بیمار، پزشک ممکن است معنی یک ضرب المثل یا دادن شرح مفصلی از آنچه در یک طرح یا نقاشی میبینید، بپرسد.


4- بیماریها ، ناراحتی ها و مشکلاتی که اخیرا"به آن گرفتار شده است نیز میتواند با وضعیت فعلی بیمار مرتبط باشند.


اگر پزشک برای بیمارداروی تزریقی تجویز کرد وظیفه بیمارچیست؟


1- این تزریقها درد ندارند وبه بیمارکمک میکنند که بر بیماری خود فائق آید.


2- منظم بودن تزریق دارو بسیار مهم است چون در غیر اینصورت ممکن است بیماری عود کند.


3- اگرقصد مسافرت به داخل یا خارج کشور داردبا روانپزشک خود صحبت کند چون همه داروها در کشورهای دیگر موجود نیستند ودر برخی از کشورها هم گران هستند.


4- درصورتیکه بیمار به دارو پاسخ نداد به پزشک خود اطلاع بایددهد زیرا ممکن است تغییر یا تعویض دارو لازم باشد.


5- هرگز بطور ناگهانی دارو را قطع نکندچون این کار ممکن است به بازگشت شدید وناتوان کننده بیماری بیمارمنجر شود.


 بیمارکدام علائم را به پزشک معالج خود اطلاع دهد ؟


اگردچار سفتی گردن ، آبریزش از دهان ، تب ، گلودرد، اختلال در تعادل، بیقراری، بثورات پوستی، کاهش دید، لرزش دست ها وتشنج شد حتما"به پزشک معالج خود اطلاع دهد.


آموزش به بیمار:


1- اگر موقتا"اشکالی در بخواب رفتن بوجود آمد باید دلیل آنرا یافت.از زیاده روی در مصرف چای و قهوه در ساعات بعد از ظهر خودداری کند.فعالیت خود را باید در طی روز افزایش دهد.


2- از مصرف داروهای کنترل چاقی پرهیز کرده زیرا ممکن است سبب ایجاد یا تشدید نشانه های اسکیزوفرنی شوند.


3- طبق دستور پزشک با پزشکش جهت ویزیت ملاقات کند.


4- برای حل مشکلاتش باید تلاش کند.


5- داروها را طبق دستور پزشک معالج خود مصرف کرده واز قطع ناگهانی وزیاد کردن تعداد آنها بدون دستور پزشک جدا"خودداری کند.


6- به پزشکش اعتماد داشته تا با برقراری رابطه خوب بتواند هرگونه علائم را به موقع به وی اطلاع دهد تا از عود بیماری پیشگیری بعمل آید.


7- از انزوا وگوشه گیری خودداری کند.   

 

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در یکشنبه 1390/07/24 و ساعت 17:33 |
 

                                        اسکیزوفرنی Schizophrenia

(قسمت اول)

در بین تمام سندرم‌های عمده روانپزشکی تعریف و توصیف اسکیزوفرنی از همه دشوارتر است. علت عمده این مشکل این است که در طول 100 سال گذشته مفاهیم بسیار متباعدی از اسکیزوفرنی در ممالک مختلف و بوسیله روانپزشکان مختلف بیان شده است. تفاوتهای ریشه‌ای عقاید در این زمینه تا به امروز دوام دارد.

نگاه اجمالی

 
برای قابل فهم شدن عقاید متناقض در مورد اسکیزوفرنی بهتر است مطلب را با مقایسه‌ای ساده بین دو مفهوم اساسی شروع کنیم. اسکیزوفرنی حاد و مزمن.


اساسا در اسکیزوفرنی حاد ، خصوصیات بارز عبارتند از هذیانها و توهّمات و تداخل در فکر. این نوع خصوصیت را علائم مثبت می‌نامند. بعضی از بیماران پس از مرحله حاد بهبود می‌یابند و برخی دیگر وارد مرحله مزمن بیماری می‌شوند.
خصوصیات اسکیزوفرنی مزمن عبارتند از فقدان احساس و انگیزه و مردم گریزی. این خصوصیات را اغلب علائم منفی می‌نامند پس از تثبیت فرم مزمن بیماری معدودی از مبتلایان ممکن است بطور کامل بهبود یابند.

تاریخچه


اگر چه احتمالاً بیماری اسکیزوفرنی برای هزاران سال با ما بوده است. اما فقط از اواخر قرن نوزدهم این بیماری به عنوان یک اختلال متمایز شناخته شده است. اولین بار این بیماری در سال 1896 ، هنگامی که امیل کراپلین پیشنهاد کرد که سه نوع اصلی روان پریشی وجود دارد شناسایی گردید. کراپلین اعتقاد داشت که این بیماری معمولا در نوجوانی شروع می‌شود و موجب یک تباهی غیر قابل برگشت می‌شود. در سال 1911 بلولر روانپزشک سوئیسی اعلام کرد که این اختلال همیشه «پیشرس» نبوده است و اغلب تا تباهی کامل نمی‌روند.

ملاک‌های تشخیص اسکیزوفرنی

 
ملاک A : دو یا چند علامت از موارد زیر در یک دوره یک ماهه دوام داشته باشد.


هذیان
توهم
رفتار آشفته
تکلم آشفته


علائم منفی اسکیزوفرن


ملاک B : اختلال در عملکردهای شغلی و تحصیلی
ملاک C : علائم فوق حتما باید 6 ماه دوام داشته باشد.


حتماً باید سه ملاک با هم وجود داشته باشد اگر یک ملاک فرد اسکیزوفرن نیست.


درمان اسکیزوفرنی


درمان دارویی : اولین و مهمترین اقدام تجویز دارو است. داروهای ضد جنون مناسب است علائم را کنترل می کند اما بهبود نمی‌دهد.


روان درمانی : روان درمانی مناسب نیست مگر کسانی که در این زمینه آموزش دیده‌اند. رفتار درونی با این افراد مهم است. خانواده درمانی و گروه درمانی هم می‌تواند مفید باشد.


 

+ نوشته شده توسط پرهام عبادی در یکشنبه 1390/07/24 و ساعت 17:23 |


Powered By
BLOGFA.COM